زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

یک بعد از ظهر جمعه بهاری،نشسته م اینجا و دارم می نویسم...پنجره کمی باز مونده و پرده آروم آروم تکون میخوره و با اینکه صدای همسایه بالایی میاد و صدای ماشین همسایه رو به رویی از توی کوچه میاد و صدای این شعر و ترانه هم داره توی فضای خالی اتاق پخش میشه اما همه جا مملو از سکوت هست...خوابم میاد و دوست دارم برم حمام و چند تیکه کوچولو ظرف نشسته هم توی سینک موندن منتظر و من اما نشستم به نوشتن...

 

وبلاگ و وبلاگ نویسی اتفاق جالبی می تونه باشه.کاری که من با علاقه آغازش کردم و با علاقه هم ادامه دادم اما مثل هر امر دیگه ای نیاز به یک سری ملزومات داره...حس می کنم وبلاگ نویسی الان ِ من،از یک سری از این ملزومات،محروم مونده...دیگه آرامش قبل رو ندارم...فکر می کنم بهترین کار اینه که یک مدت برم استراحت.تا وقتی که احیانا علاقه به نوشتن برگرده!...از حضور همیشگی همه شماها ممنونم...به امید دیدارهای دوباره،فعلا خدانگهدار....